{{عاشق باشید و عاشق بمانید}}♠♥♥
به نام آنکه بر وجود انسان دمید،و به نام آنکه دل را آفرید،تا پدیده ای چون عشق را معلول آن کند،پس به نام پروردگار عشق و هستی سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می
کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که
اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش
نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم
اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم … من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم
اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی
های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از
ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو
گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با
گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی
عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد
باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو
گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه
چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من
طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و
گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که
برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد
اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو …
و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو
بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم
که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم .اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری
نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما.توی
این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می
رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان
می کنم جوابم واضح بودمعلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می
تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز
شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم
ختم یکی از بستگانلنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان
روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش
عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو
عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت
در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت
در داد میزنند: سارا ، دخترم ، در را باز کن.سارا جان سالمی ؟؟؟ آخرش
داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.سارا ناز
مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون
یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می
کنند. کنار دست سارا یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای سارا
میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را
بر میداره، بازش می کنه و می خونه سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر
خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت
همین بود؟! امید جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام
ایستادم. می بینی امید بازم تونستم باهات حرف بزنم دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می
شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ،
تو هم گفتی ، یادته؟! امید تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو
کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی سارات چطوری
داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی سارات تا
آخرش رو حرفاش موند. امید سارات داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا
که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم
مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد،
یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه
های آیندمون، یادته؟! امید من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که
همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از
خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته
اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات
قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. امید حالا بیا ببین چشمام به اندازه
کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر
غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو
چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی
داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست
آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو
حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم
دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی
غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام
اجازه نمی خوام. وای امید کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس
عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده.
می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات
میام …. پدر سارا نامه تو دستشه ، کمرش شکست
، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که
به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب
در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر امید بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش
قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که
خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد
دردهاشون بود. پدر امید هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست سارا اومده
بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام
شده بود و کتاب عشق امید و سارا بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و
پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد
نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که
فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند… عشق واقعی یعنی همین................ بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در
غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان... دوست داشتن را بايد از دختر بچه ها ياد گرفت. آنها در مقابل محبتي كه به
عروسك خود مي كنند از او انتظار محبت متقابلي ندارند آنها بدون هيچ توقعي
عروسكشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعي يعني همين سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل
ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون
لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ،
امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست . پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ
بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا
عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و
خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد
پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و
خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که
غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد. عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود عشق را دوسیت دارم خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی
و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی .
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی
کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام
درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از
اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت
دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر
خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته
باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و
پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب
داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا
کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين!
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و
بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب
برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که
شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که
ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.
همين!! چه مغرورانه اشك ريختيم چه مغرورانه سكوت كرديم چه مغرورانه التماس كرديم
چه مغرورانه از هم گريختيم غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند هديه
شيطان را به هم تقديم كرديم هديه خداوند را از هم پنهان كرديم... براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني هرگز فراموش نخواهم کرد که برای داشتن تو دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت … مثل آن است که شاهرگ احساسم را زده باشی … با کسی که دوستش دارید…فیلم نبینید..نخوابید..آهنگ گوش ندهید..کتاب نخوانید.. و کلا خاطره نسازید !!!… وقت نبودنش می فهمید که چه میگویم.. شب هایم درد دارند.. وقتی ندانم.. چراغ اتاقت را کدام “لعنتی” خاموش می کند!!! عشق واقعی هیچ وقت نمیمیره نزدیک 2 ساله باهاش دوستم اولای دوستیمون زیاد دوسش نداشتم اما هرقدر زمان
میگذشت علاقم نسبت بهش بیشتر میشد شده بود زندگیم من واقعا عاشقش شده بودم
.اولای دوستیمون بهم میگفت بمرگ مادرم من عاشقتم تو زندگیه من هستی نمیتونم
بی تو زندگی کنم اما من باور نمیکردم ولی میدونستم حد اقل یه کوچولو دوسم
داره دلمو به همون یه کوچولو خوش کرده بودم.خلاصه روزا میگذشتو میگذشت کم
کم بهش وابسته شده بودم و جرعت کردم بهش واسه اولین بار بگم دوستت دارم اون
گفت بالاخره باور کردی دوستت دارم گفتم اره دیگه لازم نیس هیچوقت قسم
بخوری چون باورت دارم.تقریبا یه روز در میون دعوا میکردیم ولی نمیتونستیم
صدایه همو نشنویم زود 2باره دوس میشدیم مثه 2تا عاشق واقعی شده بودیم.بهش
گفتم اگه میدونی یه روزی تنهام میذاری همین الان برو و دیگه هیچوقت برنگرد
گفت ن بمرگ مادرم نمیذارم شکست بخوری تا اخر زندگیم باهاتم.منم که خیلی ادم
ساده یی هستم همه حرفاشو باور کردم.روز ب روز بیشتر بهش عشق میورزیدم
احساس میکردم توو بهشتم بقران احساس میکردم خوشبخت ترینم هرشب با گریه واسش دعا میکردم بالشم هرشب خیسه خیس بود دعا میکردم فقط عشقش
ماله من باشه دعا میکردم همیشه سالم باشه و بقران حاضر بودم خدا از من رو
برگردونه اما اون خوشبخت بشه حتی اگه با ی دختر دیگه خوشبخت میشد.هروز
باهم عشق ردوبدل میکردیم واسه ایندمون تصمیم میگرفتیم کی عروسی بگیریم
چجوری باشه چندتا بچه داشته باشیم اسماشون چی باشه و...امروز باهاش دعوام
شد.فک میکردم مثه قبلا 2باره دوس میشیم بهش زنگ زدم برداشت اما حرف نزد
گفتم الو سلام عزیزم.یهو یه دختره داد کشید گفت ضهر مار اشغال به دوس بسر
من ز نزن همونجا خشکم زد نمیتونستم باور کنم گوشیرو قطع کردم نمیدونم چی شد
دسته خودم نبود یهو بغض گلومو فشرد نتونستم نگهش دارم اشک رو صورتم جاری
شد با صدایه اروم هق هق گریه میکردم که دوستام نفهمن یهو یکیشون اومد بیشم
دید دارم گریه میکنم زود ماجرارو فهمید گوشیمو دزدید زنگ زد بهش گفت اخه
اشغال چطور دلت میاد دله دوستمو بشکونی بی لیاقت اون هیچی نگفت فقط سکوت.با
خودم گفتم باید مقاوم باشم نباید بخاطره یه بسر گریه کنم اما دلم میگفت
گریه کن تو منو عاشقش کردی اون واسه منوتو عزیزه.بزور گریمو نگه داشتم زنگ
زدم بهش گفتم دوس دخترت مبارک باشه صدایه اهنگو تا اخر زده بود اونم اهنگه
شااااااااااااااااااااد.گفتم مثه اینکه خیلی خوشحالی گفت اره عشقه واقعیمو
بیدا کردم.همون موقع صدایه قلبمو شنیدم که شکست بد جوریم شکست.نه نفرینش
کردم نه دعواش.فقط گفتم خدایی هم هست. تورو خدا ازتون التماس میکنم هیچوقت به هیچکی دل نبندید چه دختر چه بسر
توروخدا به حرف من گوش بدید من کشیدم که میگم.این یه داستان بود که خودم
نوشته بودم واقعی نیس به اخر خط رسیده بودم باید بهش ثابت میکردم که دوستش دارم خیلی عصبانی بودم
گفت اگر دوستم داری رگتو بزن گفتم مرگ و زندگی دست خداست گفت دیدی دوستم
نداری خیلی بهم بر خورد تیغ را برداشتم و رگمو زدم وقتی تو اغوش گرمش جان
میدادم اروم زیر لب گفت اگر دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی... دیروزبادسته گلی آمده بودبه دیدنم,بایک نگاه شکست خوردم بدجوری اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ بفرمایید؟سلام خوبی اسما ؟شما؟اینقدر زود عشقتو فراموش کردی ؟.اهان امیر
تویی.اره.همه چی بین ما تموم شده من نامزد دارم خودتم میدونی.اره اره
میدونم فقط یه خواهش ازت دارم .بگو ببینم چیه؟امروز ساعت ۴ میای تویه
بارکتون میخوام برای اخرین بار بهت یه چیزی بگم.نه نمیتونم نامزدم اجازه
نمیده من با ادمایه غریبه کاری ندارم.وقتی اینو گفت یه صدایی شنیدم صدایه
شکستنی وقتی دست گذاشتم رویه سینم فهمیدم قلبم بود که خورد شده بود.خب دیگه
اقا امیر مزاحم نشید هیچوقت و بدونه خداحافظی گوشی رو قطع کرد.شاید شما
فکر کنین اون خیلی بده اما من واقعا عاشقشم.ولی قلبمو بدتر شیکوند قبلا ١٠٠
تیکه بود الان شد ١٠٠٠ دیگه از زندگی خسته شدم داشتم اروم اروم واسه خودم اشک میریختم که کسی
نفهمه که یهو خواهرم اومد توو زود بشتمو کردم بهش تا نفهمه اومد منو
برگردوند گفت نبینم برادر عزیزم گریه کنه اخی عزیزم درکت میکنم شکست خیلی
سخته میدونم میدونم چه حالی داری ولی اگه مقاومت نکنی میمیری ها .من عاشق
خواهرمم چون اون منو همیشه درک میکنه.سفت گرفتمش بغل و تا اونجایی که
تونستم گریه کردم اونم از عشق برام میگفت خیلی گفت یه جملش توجهمو جلب کرد
گفت شیرینیه عشق به نرسیدن به معشوق.گفتم خواهر چی میگی کجش شیرینه من
دارم میمیرم ها ؟نه عزیزم وقتی بهش نمیرسی بیشتر میخوایش بیشتر دلتنگش میشی
بیشتر دوسش میداری درسته ؟من اشتباه میکنم؟نه اصلا حق با تو.حالا من تنهات
میزارم که راخت باشی .ممنون.راستی خواهر؟بله؟خیلی دویتت دارم منم همینطور
عزیزم.رفتم خیابون دوری بزنم هوا تازه کنم که اونو با نامزدش دیدم حالم
خیلی بد شد نمیتونم توصیفش کنم چون تاحالا اسمی واسه این احساس انتخاب نشده
از اون موقع هروز میرفتم خیابون و هروز اونو با نامزدش میدیدم اونا با هم
میخندیدن و خوشحال بودن و عاشق هم.دیگه نمیتونستم این حقیقت تلخو تحمل کنم
رفتم خونه تویه اشبز خونه یه تیغ برداشتم دیدم نه به درد کارم نمیخوره یه
چاقویه تیز برداشتم و بشتم غایم کردم و از والدینم و خواهرم خیلی خدافظی
کردم طلب حلالیت کردمو این حرفا خواهرم گفت یه جوری حرف میزنی اینگار دیگه
نمیبینیمت تو دلم گفتم اره حق با تو و هیچی نگفتم و رفتم بیرون جلوی
سویشرتمو بستم کلاشو گذاشتم سرم و دستامو گذاشتم تویه جیبم باد سردی وزید
حدود ۵٠ سانت برف رویه زمین بود رفتم کنار دیوار یه کوچه یه خلوت در حالی
که چاقو رو از تو جیبم در میاوردم تمومه روزای که با اون بودم میومد جلویه
چشام دیگه نتونستم تحمل کنم و قطرات اشک از چشام جاری شد چاقو رو بالا
اوردم دستام میلرزید اما مجبور بودم چاقو رو محکم و با سرعت روی کردنم
کشیدم چشمام داشت تار میشد و خونه خودمو رویه برفه سفید دیدم چه خوشگل شده
بود کم کم چشمام بسته داشت وقتی چشامو باز کردم تویه بیمارستان بودم و دکتر
گردنمو بخیه کرده بود یه مردی اومد رو سرم اخه بسرم مرض داری خودکشی میکنی
و گوشیمو از تویه جیبم دراورد و فکر کرد اسما زنمه و خواست بهش زنگ بزنه
گفتم نه اقا لطفا به اون شماره زنگ نزنید چون بهش قول داده بودم دیگه
مزاحمش نشم زنگ زد مادرم اومد مادرم همش میزد توو سر خودش بدرمم اونو
کنترول میکرد خواهرم که اومد توو به جایه ناراحتی لبش خندون بود و گفت تو
یه دیوونه یه واقعی هستی بعدش هر ٢تامون خندیدیم اما اون خوشحالی واسه همون
لحظه بود نمیتونستم دوریشو تحمل کنم خواهرم به مادرم گفت مادر شما چند
روزه بیدارید برید بخوابید من اینجا هستم مامانم قبول کرد و رفت بعد رو به
من کرد گفت میدونی چیه داداش؟عاشقتم خیلی دوستت دارم در حالی که بغض گلومو
گرفت گفتم منم همینطور عزیزم بعد سفت همدیگرو بغل کردیم .خواهرم گفت من
میرم واست غذا بیارم.خواهر:: واااااااااااااااااییییییییییی خدایه من چی شده؟امیر تو چی کار کردی؟داد زد
کمک کمک .بعدش اروم افتاد رویه زمین و چشماشو بست.بعد دکترا اومدن منو
ببرن ٢باره گلومو بخیه کنن اخه محکم اونارو کندم اما قبل از اینکه به اتاق
عمل برسم چشام سیاهی رفت ضربان قلبم نمیزد و چشامو واسه همیشه بستم.بعد از
اینکه خواهرم به هوش اومد دکتر یه نامه به اون داد گفت این تویه دسته
برادرتون بود خواهرم دستاش میلرزید و نامه رو باز کرد امیر با خونه خودش
نوشته بود یادت نره به اسما بگی طلاق بگیره اخه شوهرش قاچاقچیه و میخواد
اسما رو به دوستاش بفروشه تورو خدا بهش بگو راستی د .راستی چی ؟امیر چرا
ننوشتی ؟مطمعنن اون موقع مرده نتیجه=یا اصلا عاشق نشین یا اگه شدین تا اخرش باشین . رو به من کرد و گفت دوستت دارم خیلی زیاد تو تمومه زندگیه من هستی من
میخوام زندگیمو با تو قسمت کنم گفت حتی اگه بگی بمیر میمیرم من بهش گفتم
بمیر و الان سالهاست که عذاب میکشم که چرا امتحانش کردم کاشکی هیچوقت امتحانش نمیکردم یعنی حتی یکی رو ندارم سر رو شونش بزارم و یه کم سبک شم اونوخ بعضیا یکی یکی که هیچی دوتا دوتا دارند خدایا عدالتت رو عشق است خداااااااااااااااااااااااااااااااایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلی وقته ب یه نوازشگر نیاز دارم توروخدا نوازشم کن نترس تنهاییم واگیر نداره روز اول گل سرخی برایم آوردی و گفتی برای همیشه دوستت دارم......... روز دوم رز زردی برایم آوردی و گفتی دوستت ندارم........... روز سوم رز سفیدی سر قبرم گذاشتی و گفتی منو ببخش عزیزم فقط یه شوخی بود................ اگه تونستی با یخ رویه خورشید اسم یکیو بنویسی اگه تونستی زیر اب یه نفس
عمیق بکشی اگه تونستی اتیشو ببوسی اون موقع منم میتونم فراموشت کنم عشق مثه هوایی هستش که استشمامش میکنیم اونو نمیبینیم اما همیشه احساس و مصرفش میکنیم و بدون اون میمیریم!!!!!!!! گفتم دوستت دارم ، نگاهی به من کرد و گفت : چندتا ؟ دستام رو بالا آوردم و
تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی
بود !!!![]()
با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای
رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل
کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش
داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد…
![]()





![]()
![]()
و
سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش
دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی
سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و
سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه
کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا
گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو
ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ... ![]()
![]()
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي
خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي
خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم
خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم
اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري
نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که
خودش را به اعماق دره ها پرت کند ...![]()
![]()

بند نمی اید..
دوست داشتن ات ..


![]()
دوای درد او شیر تازه بود
مجنون براي ليلي شير تازه اي آماده كرد اما شیر را در ظرفی بسیار زیبا برای معشوقه ی خود تزئين كرد و برايش برد
لیلی با دیدن مجنون ظرف رو از دست مجنون گرفت و با عصبانیت به زمین زد و ظرف شکست
مجنون بسيار خوشحال شد و رقصان براي تهيه ظرف ديگري بازگشت
در راه ریش سفید محل از مجنون پرسید چرا زندگی خود را صرف کسی می کنی که هیچ علاقه ای به تو نداره و از تو متنفره؟
مجنون جواب داد :
چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟
![]()
اما دوتكه سنگ هیچگاه با هم یكی نمی شوند !
پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،
فهم دیگران برایمان مشكل تر، و در نتیجه
امکان بزرگتر شدنمان نیز كاهش می یابد...
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،
به مراتب سر سخت تر، و در رسیدن به هدف خود
لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد.
اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.
در زندگی، معنای واقعی
سرسختی، استواری و مصمم بودن را،
در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بیایی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...
اما می توان چشمان را بست وعبور کرد
گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت
![]()
این هوس است که کمتر و کمتر میشه واز بین میره
عشق خام وناقص میگه من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
ولی عشق کامل و پخته میگه بهت نیاز دارم چون دوست دارم
سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی توزندگیت وارد بشه
اما قلب حکم میکنه که چه شخصی در قلبت بمونه.
![]()


![]()

![]()
مهربان,همان نگاهی که سالهاآرزویش راداشتم
و
او ازمن دریغ میکرد,گریه کردوگفت:که دلش برایم تنگ شده است!میخواستم
بادستهایم اشکهایش راپاک کنم امانشد...فقط نگاهش کردم...وقتی رفت سنگ قبرم
ازاشکهایش خیس شده بود.....
![]()
نمیتونستم
دوریشو تحمل کنم نمیتونستم ببینم اون با یکی دیگس اخه چرا؟چرا منو تنها
گذاشتی؟مادرم درو باز کرد.بسر گلم داری با کی حرف میزنی؟خواستم داد بکشم
بگم من گله تو نیستم گل اسما هستم اما یادم افتاد اون منو ترک کرده و چند
ثانیه هیچی نگفتم.بسرم داری به چی فکر میکنی ؟باز به اون دختر عوضی؟به کسی
که لیاقتتو نداره؟نهههههههههههه مامان اینو نگو من هنوزم عاشقشم حتا اگه
قلبمو بشکنه.
.مامان
برو بیرون میخوام تنها باشم.اخه بسرم... مامان گفتم برو فقط برو.باشه
هرجوری راحتی ولی اون یه عوضی بیشتر نیست .بلند شدم و با صدای بلند سر
مادرم داد زدم خودتی و دستمو بردم بالا خواستم بزنم تو گوشش که یهو بابام
اومد هو چه خبرته نبینم دست رویه مادرت بلند میکنی ها ٢ تا خوابوند تو گوشم
و رفتن بایین.خب حق داشت اون مادره منه نباید بهش بی احترامی کنم.اخه دسته
خودم نیست حالم بده.اسما بهم قول داده بود ١ ماه دیگه نامزد میکنیم اما
گذاشت رفت.هی وایسا ببینم من هنوز امید دارم الان بهش زنگ میزنم میگم بیاد
بارک در خونشون ببینمش.اره خوبه.



.
![]()

![]()



![]()



![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




















